کمک اینستاگرام بهنوش بختیاری صفحه شخصی بهنوش بختیاری

کمک: اینستاگرام بهنوش بختیاری صفحه شخصی بهنوش بختیاری اندیشه فولادوند بهنوش بختیاری فرهنگ زندگی فرهنگ و هنر سینما

گت بلاگز اخبار اجتماعی همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

حاشیه نشین ها؛ نامی که ما جهت ارزش گزینش کرده ایم ولی خودشان می گویند انگار ما جهت مردم شهر نامرئی هستیم و وجود نداریم، کسی کوچکترین توجهی به ما ندارد، آنها هم

همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

عبارات مهم : زندگی

حاشیه نشین ها؛ نامی که ما جهت ارزش گزینش کرده ایم ولی خودشان می گویند انگار ما جهت مردم شهر نامرئی هستیم و وجود نداریم، کسی کوچکترین توجهی به ما ندارد، آنها هم که جهت کمک می آیند، چند تصویر برمی دارند و می روند. بارها افراد مختلفی از خیران گرفته تا مسئولان و مردم عادی آمده اند؛ به ظاهر جهت کمک به ما آمده اند ولی می آیند و جهت صفحات اینستاگرام و گزارش به اداره تصویر برمی دارند و می روند. به همین دلیل، بعد از سال ها پرسشها حاشیه نشین های بندرعباس همچنان به قوت خود باقی مانده است.

همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

این حاشیه نشینان تقریبا 60خانواده هستند که به همراه فرزندان شان، فصل پاییز و زمستان را در بندرعباس و فصل بهار و تابستان را در جنوب کرمان سپری می کنند، فرزندانی که از کوچکترین امکانات اولیه زندگی محرومند، تعداد زیادی از آنها شناسنامه و مدرک هویتی ندارند و به علت فراهم نبودن امکان زندگی سالم از انواع امراض زحمت می برند.

در ابتدای وروردی مهم بندرعباس ، پلیس راه قدیم درست پشت میدان تره بار، این اهالی از یاد رفته، هر سال چادرها وکپرهای ارزش را علم می کنند و جهت زندگی شرافتمندانه تلاش می کنند. هر خانواده به طور میانگین چهار تا هشت فرزند دارد و تعداد کل ساکنان این محله، حدودا 500نفر است که حدود 300نفرشان را کودکان تشکیل می دهند.

حاشیه نشین ها؛ نامی که ما جهت ارزش گزینش کرده ایم ولی خودشان می گویند انگار ما جهت مردم شهر نامرئی هستیم و وجود نداریم، کسی کوچکترین توجهی به ما ندارد، آنها هم

حوالی ظهر، جهت تهیه گزارش به محل زندگی ارزش می رویم، زمینی وسیع که گله به گُله چادرهایی در آن بر پاست، فرزند ها مشغول بازی و جست وخیز، به سمت مان می آیند، چند دختر فرزند نزدیک می شوند، «خانم یه کمکی به ما کن، پول بده» تلاش می کنم با پرسیدن اسم ارزش سر صحبت را باز کنم، متوجه می شوم چندتا از فرزند ها کفش نپوشیده اند و با پای برهنه راه می روند. پاهای کوچک ارزش دیگر لطافت پای یک کودک را ندارد از بس زمین سخت را لمس کرده اند، زمخت شده است اند. می پرسم «پس کفشتون کو؟» پاسخ مشخص هست، «پول نداریم دمپایی بخریم»

عکس و فیلمامون تو اینترنت هست

طولی نمی کشد که یک زن و چند مرد نزدیک می شوند. «بله! بفرمایید، کاری داشتید؟» توضیح می دهم که جهت کمک آمده ام و می خواهم گزارشی از اوضاع و پرسشها ارزش بنویسم و به گوش همه از جمله مسئولان برسانم، زن آهی می کشد و می گوید: «اومدن خانم، زیاد اومدن، کلی هم تصویر و فیلم گرفتن، از فرزند هامون تصویر گرفتن ولی فقط میان و میرن، کاری نمی کنن» مرد گوشی اش را بیرون می آورد و می گوید: «تو اینترنت بزن کوچه باغ زرد آلو، کرمان، عکسا و فیلمامون هست، همه دنیا می دونن ما اینجاییم ولی کسی به دادمون نمی رسه، کسی کمک نمی کنه! ما هم هموطن شماییم، ما هم تو این کشور زندگی می کنیم ولی هیچ کس توجهی به ما نداره»

سعی می کنم متقاعدشان کنم که قصد کمک دارم و بعد از اینکه کمی اعتمادشان جلب می شود، دعوت مان می کنند به چادرشان، اطراف چادرها پر از زباله هست، قدم به قدم ظرف ها و لباس ها روی زمین خاکی افتاده اند. در گوشه ای فرزند ها خاک بازی می کنند، دورتر، نزدیک شیر آبی که تقریبا در وسط محوطه چادرها قرار دارد، چند کودک میان خاک و زباله ها مشغول بازی هستند، از دور نمی فهمم که خاک بر سر هم می پاشند یا آب!

همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

یک داماد را کشتند و ما آواره شدیم

به چادر موردنظر می رسیم. کف چادر پتو پهن شده، چند مرد و یک زن و پسری به اسم علی که تنها باسواد جمع هست، جهت گفت وگو به چادر می آیند. با این پرسش شروع می کنم: « چند ساله اینجایید؟ از اولش مهاجر بودید یا قبلا جایی سکونت دائم داشتید؟»

حاشیه نشین ها؛ نامی که ما جهت ارزش گزینش کرده ایم ولی خودشان می گویند انگار ما جهت مردم شهر نامرئی هستیم و وجود نداریم، کسی کوچکترین توجهی به ما ندارد، آنها هم

برای پاسخ دادن به این پرسش بین حرف هم می پرند، با هم اختلاف نظر دارند، یکی می گوید 100سال، دیگری می گوید 50 و آن یکی 70سال، در نهایت یکی از بزرگترهای جمع که به گفته خودشان پیر ترین فرد قوم هست، ماجرا را این گونه برایم تعریف می کند: «ما بالای 50ساله که چنین وضعیتی داریم، قبلا تو یه دِه تو جنوب کرمان زندگی می کردیم، راهزنا حمله می کردن و درگیر بودیم، تا اینکه یه شب عروسی تازه دامادی رو تو خونه شون می کشند، از اون به بعد ما از محله در اومدیم و آواره شدیم. پاییز و زمستون اینجاییم، 13بدر هر سال اثاث مونو جمع می کنیم و می ریم جنوب کرمان، قبلا تو یه منطقه نزدیک شهرک توحید چادر می زدیم ولی شهرداری جمع مون کرد، الان نزدیک 9سالی است که اینجا پشت میدون تره بار چادر می زنیم، این زمین هم مال شهرداریه»

می گویند چون زمینی نداریم که متعلق به خودمان باشد، نمی توانیم منزل بسازیم: « پول خرید زمین نداریم، اگر زمین داشتیم با هر زحمتی شده است خونه می ساختیم تا مجبور نشیم کوچ کنیم، فرزند هامون رو مدرسه عضویت می کردیم و یه حموم و دستشویی درست می کردیم»

همه دنیا می دانند اینجا هستیم ولی ما را نمی بینند

علی، تنها نوجوان محله که شانس تحصیل داشته و دیپلمش را گرفته، می گوید «ما نمی تونیم بریم مدرسه، امتحانات ترم خرداد ماهه! ما 6ماه از سال اینجاییم و 6ماه دیگه تو جنوب کرمان! من چند بار تلاش کردم به فرزند ها خوندن و نوشتن یاد بدم ولی نشد!»

پارادوکس چادرها در کنار برج ها

مشخصا سکونت گاهشان هیچ امکانات زیرساختی ندارد، نه آب نه برق و نه حتی کمترین دسترسی به امکانات بهداشتی. چشمم به برج هایی می افتد که چند قدمی این زمین خالی در حال ساخته شدن هست؛ منظره چادرها در کنار برج های مرتفع در حال ساخت و جرثقیل ها، پارادوکس عجیبی هست. این همه شکاف طبقاتی، آن هم در یکی از ثروتمندترین شهرهای کشور عزیزمان ایران که به علت بندرگاه بودن و دارا بودن صنایع متفاوت از جمله نفت، پتروشیمی، فولاد و…، هر روزه درآمدهای کلانی در آن حاصل می شود. گویا این چادرنشینان سهمی از این همه نعمت و فراوانی در این شهر بندری ندارند.

آزار دختران جهت دستشویی در پشت تپه ها

عدم وجود امکانات اولیه بهداشتی از جمله نداشتن حمام و دستشویی باعث شده است بسیاری کودکان از بیماری های پوستی مزمن زحمت ببرند، اهالی کپری را تبدیل به دستشویی کرده اند که کمترین امکان رعایت بهداشت را برایشان فراهم نمی کند.

یکی از اهالی می گوید: «تا پارسال همین کپر رو هم نداشتیم و امسال ساختیمش. قبلا اهالی جهت دستشویی می رفتن پشت تپه ها، امسال با همت خود اهالی یه خط لوله از گاراژی که نزدیک اینجاست، کشیدیم، یه کپر ساختیم به عنوان دستشویی و یه شیر آب گذاشتیم وسط چادرا. فرزند ها کنار همون شیر آب، حموم می کنن و والدین تو چادرهاشون. تمام لوله کشی را با هزینه خودمون انجام دادیم و هر ماه 150هزارتومان بابت آب به گاراژ پرداخت می کنیم. از هر خانواده مبلغی پول می گیرم تا پول آب تامین بشه. حتی اگر زیاد از این هم پول بخواد حاضریم بپردازیم، فقط بخاطر این که آب در دسترس زن ها و فرزند ها باشه و مجبور نباشن هر روز با دبه آب بیارن»

علی، با یادآوری اتفاقات سال گذشته می گوید: «چند بار اتفاق افتاد که هنگامی که دخترای محل جهت دستشویی به پشت تپه ها می رفتن، غریبه ها قصد آزار و اذیت شون رو داشتن. چند بار با پسرای بومی به خاطر آزار دخترای محل درگیر شدیم و چاقوکشی اتفاق افتاده»

علی به رواج بیماری پوستی در میان کودکان اشاره می کند و در مورد پرسشها ارزش می گوید: «آب و حموم درست و حسابی نداریم، خیلی از فرزند ها بیماری های پوستی دارن، چون بیمه ندارن هزینه های بیمارستان براشون بالاست، پیرزنا تلاش می کنن با روش های سنتی خوب شون کنن»

این بیماری های پوستی طی سالیان اخیر حتی باعت فوت چند کودک هم شده است هست. مسئله دیگری که گریبان گیر مردم است و اغلب کودکان را در معرض آسیب شدید قرار می دهد، تغییرات آب وهواست، گرمای غیرقابل تحمل و گاه بارندگی هایی که باعث می شود کل چادر را آب بگیرد.

گرمای شدید و مریض شدن فرزند ها

آنها به زمستان سال گذشته اشاره می کنند که بارش یک هفته ای باران را در بندرعباس شاهد بودیم، می گویند: «روزای آخر بارندگی دیگه غذایی تو چادر برامون نمونده بود که بخوریم و چون نمی تونستیم دست فروشی کنیم پولی هم نداشتیم غذا بخریم»

خطاب به علی در مورد شغل غالب اهالی می پرسم، « مردا و زنا معمولا چه کارهایی انجام می دن؟ فرزند ها هم کار می کنن؟»

می گوید: «زنا و فرزند ها دست فروشی و گدایی می کنن، بعضی مردا آهنگری می کنن و بعضی ها ضایعات جمع می کنن، فرزند های کم سن و سال تر اگر پدر و مادرشون بدون کار باشند گدایی می کنن و فرزند ها تو سن های 15 تا 18سال، دست فروشی می کنن. بعضیا هم موز، اتوی مو و اسباب بازی های برقی خراب رو تعمیر می کنند و می فروشند» می پرسم «معمولا کجاها بساط می کنید جهت دست فروشی؟» علی در پاسخ به واکنش‌ها پرخاشگرانه بعضی شهروندان یا نهادها با کودکان اشاره می کند و می گوید: « بعضی مردم فرزند ها رو می زنن و باهاشون بدرفتاری می کنن، همین چند روز پیش دست یه دختر زخمی شده است بود که مردم زده بودنش، بعضی وقتا هم شهرداری می ریزه و بساط مون رو جمع می کنه»

اهالی همچنین در مورد حضور گاه و بی گاه بعضی خیران و نهادها از جمله استانداری می گویند: «گاهی روغن و برنج برامون میارن که بین خودمون تقسیم می کنیم» و «استانداری هم قول داده که برامون زمین بخره تا ساکن بشیم و دامداری و کشاورزی راه بندازیم»

اما مجموعه این مراجعات دوره ای و پیگیری های غیرمثمر، آنها را از کمک های خارجی ناامید کرده هست. یکی از اهالی می گوید تقریبا هر روز جهت پیگیری امور ارزش به استانداری مراجعه می کند ولی اتفاق قابل توجهی تاکنون رخ نداده هست. گویی کسی صدای این مردم را نمی شنود و به علت سکونت در حاشیه شهر، محکوم به از بین بردن از دایره شهروندی، شده است اند.

کرامت انسان هایی که هر روز زیر پا می رود

این حجم بی توجهی مسئولان، سکوت خبری و نادیده گرفتن حاشیه نشینانی که فقط و فقط به علت فقر، کرامت انسانی ارزش هر روزه زیرپا گذاشته می شود، مرا به فکر فرو برده هست. می اندیشم هر کدام از ما، ممکن بود امروز جای آنها می بودیم و تراژدی غم انگیز فراموش شدن را تجربه می کردیم. تقدیر می کنم و جهت عکاسی از محیط زندگی ارزش کسب اجازه می کنیم.

از چادر خارج می شویم، فرزند ها دورمان جمع شده است اند، تعداشان از 30نفر زیاد شده، هر کدام چیزی می خواهند، با دقت به حرفهای ارزش گوش می کنم، یکی می گوید «برامون چادر فنری میاری؟ » دیگری اسباب بازی می خواهد و یکی خوراکی و آن یکی پول، عجیب ترین درخواست، خواسته یک پسر فرزند است که می گوید «برام فلش بخر» با تعجب می پرسم، «مگه کامپیوتر داری؟» می گوید: « نه جهت اسپیکر می خوام»

به زودی با خبرهای خوب برمی گردم

یک مرتبه بین فرزند ها جهت بردن ما به سمت چادر خودشان، دعوایی به راه می افتد. پرخاشگری را در وجودشان به وضوح می توان دید، برادر بزرگتری که خواهر کوچکش را می زند و به سمت چادرشان می کشد، و پسربچه ای که کلمات رکیک به کار می برد. تلاش می کنم آرام ارزش کنم، پیشنهاد می دهم دور هم حلقه بزنند و دست های هم را بگیرند و به حرف های من گوش کنند، هر چند تشکیل حلقه ناموفق است چون بعضی خودشان را از جمع جدا می کنند یا شاید فکر می کنند گرفتن دستان همدیگر کار خنده داری هست. دختربچه ها ولی به همراهی مشتاق تر هستند، با صدای بلند بهشان می گویم ، به نوبت به چادر های همه می آیم اگر امروز نشد روزهای دیگر و این علت نمی شود که همدیگر را بزنند. و قول می دهم به زودی با خبرهای خوب برگردم.

یکی از اهالی نزدیک می شود تا همراهیم کند، به گفته خودش می آید تا فرزند ها مزاحمم نشوند، اندکی بعد شروع می کند به درد و دل کردن: « دختربچه ای دارم که به خاطر اشتباه پزشکی تو یکی از بیمارستانای بندرعباس جفت دستاشو از دست داده، هنگامی که نوزاد بود جهت سرماخوردگی بردیمش بیمارستان. به خاطر آمپول اشتباهی، دستاش جمع شده. دکترا گفتن بزرگتر که بشه می تونیم عمل کنیم تا به حالت اول برگرده. هزینه درمانش رو ندارم. می خوام از بیمارستان شکایت کنم تا هزینه عمل رو پرداخت کنن ولی واسه پیگیری شکایت باید وکیل بگیرم. حتی پول وکیل هم ندارم. به خاطر اوضاع خاص فرزند ام مجبور شدم مدتی تو شهر خونه کرایه کنم تا بین خاک و آلودگی اینجا نباشه و اوضاع دستش وخیم تر نشه، از بعد هزینه های خونه برنمیام»

دلبرک کوچکی که دست ندارد

نام دخترش رویاست، یکی از پسربچه ها رویا را پیش پدرش می آورد، چشمانش ویرانم می کند، دلبرک کوچکی که دست ندارد، دستهایش تا مچ جمع شده است اند و اثرش شبیه سوختگی است.

مات و مبهوت از این همه فاجعه که درست کنار گوش مان درست در چند کیلومتر خیابان های روشن و رنگارنگ شهر، در حال رخ دادن هست، اشتباه پزشکی که آینده یک کودک را تحت الشعاع قرار داده و پدری که به علت فقر، نه می تواند کودکش را درمان کند و پیگیر شکایت قضایی علیه بیمارستان باشد. تلاش می کنم تمام توانم را جمع کنم و جهت کارهای فرزندش راهنمایی اش کنم، بعد از گفت وگوی کوتاهی شماره اش را می گیرم و خداحافظی می کنم.

در حال رفتن هستم که زن لاغراندامی صدایم می زند، از من می خواهد به سمت چادرش بروم، نزدیک می روم و کاغذی به دستم می دهد ، جواب آزمایش سونوگرافیست. «من سواد ندارم، می تونی بهم بگی چی نوشته، چند ماهشه؟»

به برگه آزمایش نگاه می کنم و می گویم: «24هفته و 2روز، با احتساب تاریخی که آزمایش انجام شده است الان تو هفت ماه هستید خانم» هنوز باورم نمی شود جواب آزمایش خودش باشد، نحیف تر از آن است که بشود تصور کرد، کودکی در راه دارد. به کودک و احتمالا کودکانی که قرار است به زودی اینجا متولد شوند فکر می کنم؛ به این فکر می کنم که برخورداری از نیازهای اولیه زندگی، حق این کودکان است.

در آخر آنچه واضح و مبرهن است اینکه مسئله بنیادی این حاشیه نشینان فصلی نداشتن زمینی جهت سکونت دائم هست، اینان اگر زمینی داشتنه باشند که متعلق به خودشان باشد، منزل هایشان را بنا می کنند و یکجانشینی را شروع می کنند، امکان تامین بهداشت برایشان فراهم می شود و کودکان ارزش را جهت تحصیل به مدرسه می فرستند.

تعداد کل ساکنان این محله تقریبا 500نفر است و به گفته ساکنان، استانداری بندرعباس قول داده مکان دائمی جهت سکونت ارزش در نظر بگیرد تا منزل هایشان را در آن زمین بنا کنند و به فعالیت مشغول شوند.

اما پرسش اینجاست، چه زمانی این قول ها عملی می شوند؟ آیا شهرداری طی این سال ها کوچکترین خدماتی به این حاشیه نشینان ارائه نداده است؟ آیا جز این است که مسئولان شهری این محله پرآسیب را به حال خود رها کرده اند و چشم ارزش را بر همه پرسشها ارزش بسته اند؟

ابتکار /مهسا احمدی

واژه های کلیدی: زندگی | فرزند | کودکان | دستشویی | فرزندان | در حاشیه | بندرعباس | سکونت گاه | حمام و دستشویی


دانلود فایل ها

نویسنده : blogzz